تبليغاتX
گره ای کور در گلیم زمین

گره ای کور در گلیم زمین

سلام بادبادک ها ما قاصدکان شهر هنوز زیر پای درختانیم...

دوستت دارم...

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 23:48 توسط مونا|

بار پروردگارا

چنان مرا به خود خواندی که دست از پای نشناختم و دوان دوان به سوی تو بال گشودم،

بیگانه با آنچه در آسمان است و زمین، به بال هایی دل بستم که هر لحظه پر توان تر از پیش مرا به سوی تو می برد،

غافل از آنکه در زمین تو جاذبه ایست و در آسمانت طوفانی که مرا بر زمینت می کوبد.

بار خدایا

نوری که مرا به سوی تو می خواند، مرا از آنچه در زمین و آسمان توست چنان دور ساخت که غفلت از خاکی که از ان آمدیم و بدان می رویم مرا از عرش غرور بر زمینت کوفت و بال هایم را از من گرفت...

 

اینک ، در گل و لای زمین باران خورده ات باید قدم گذارم و با پاهایی که سنگینی می کند بر من، ذره ای به آستان تو نزدیک تر شوم...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 19:41 توسط مونا|

 

این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند!

انسان

به سایه ی درخت عادت می کند

به آتش نه.

....

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...


"گروس عبدالملکیان"

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 22:54 توسط مونا|

" دریای بزرگ دور

یا گودال کوچک آب

 فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست "

 گروس عبدالملکیان

 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 21:41 توسط مونا|

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من

 همیشه به یاد توام...

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:33 توسط مونا|

 

...

 

 

خدایا

 

 آزرده ام از خودی خود ،

 

آن چنان خویشتن را بیگانه دانم و تورا . . . 

 

چگونه می توان بدون خویش دست بر دامانت نهاد ، آنگونه که می گویند در خود بنگر و او را

بیاب؟؟؟

 

سرگشته ام از این بی خودی که خود را بی آنکه بدانم کجاست و بی آنکه بدانم روز ها وشب ها

 در پناه کدامین معبود آرام می گیرد، گم کرده ام و در پی خود ،خود را به بی خودی عادت داده

ام، چنان که ماه هاست از خود بی خبرم . . .

 

بار خدایا،

 بار ها معبودت خوانده ام و بارها فریاد کشان بر آستان رحمتت قدم نهاده ام و از در حکمتی به

 صحن نعمت راه یافته ام . . .

 

این بار در پی خود هزاران بار کوبه ی آستانت را نواخته ام اما از بی خودی خویش سر به زیر

 انداختم و نالان و بی هیچ امیدِ رحمت بر خلوت بی خویشتنی باز گشتم. . .بارها نامت را خواندم

،کتابت را بر زبان جاری ساختم و یاری ات را بی ادعا خواستم ،اما. . .

صدایی در دلم نمانده است که تو را با خبر سازد. . .

دیگر نه گرمایی در دلم مانده است و نه حس سرمایی. . .

 بی جان وکِرِخ در یک گوشه ی زمین افتاده ام در انتظار خویش که شاید دوباره بر من بازگردد

    -  که می دانم که او اگر بیاید از آستان تو خواهد آمد . . .

 

خدایا

دیگر دلم را نمی توانم گواه دهم ،که دو چشم بر دل بسته ام و بعد خود را سپرده ام . . .

بار خدای من

دیگر از من خویشتنی نمانده است که تو را از آن خود خوانم

پس با کدامین کلام تو را خوانم . . .

امیدم ده خدا. . .

 صدایم بیگانه است با دلم ولی بدان آن صدا اگر چه از آن من نیست ولی از آن سوی آسمان های

 کرامتت به پیشگاهت خواهد رسید. . .

 

خدایا

 خویشتنم را به من باز گردان که بی خویش بی توام

 وبی تو  . . . هیچ. . .

 

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1:19 توسط مونا|

 

 

کمک......من گم شدم

نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 21:29 توسط مونا|

 

سلام زندگی

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 23:36 توسط مونا|

 

 

A hermit was meditating by a river when a young man interrupted him.

"Master, I wish to become your disciple," said the man.

"Why?" replied the hermit.

The young man thought for a moment. "Because I want to find God."

The master jumped up, grabbed him by the scruff of his neck, dragged him into the river, and plunged his head under water. After holding him there for a minute, with him kicking and struggling to free himself, the master finally pulled him up out of the river. The young man coughed up water and gasped to get his breath.

When he eventually quieted down, the master spoke. "Tell me, what did you want most of all when you were under water."

"Air!" answered the man.

"Very well," said the master. "Go home and come back to me when you want God as much as you just wanted air."

 

نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 16:32 توسط مونا|

«در كنج دلم عشق كسي جاي ندارد

 

كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد

 

دل را به كف هر كه برم باز پس آرد

 

كس تاب نگهداري ديوانه ندارد»

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 20:25 توسط مونا|

 

شب است...

 

بر شكسته هاي بلور خانه ي من، آسمان سياه رنگ مي بازد،

 

و بر تكه هاي ترانه هاي جا مانده،

 

صداي چك چك هفت رنگ نور مي پيچد.

 

شكته هاي صبر مي ميرد،

 

و خانه ي من، خالي از زمزمه هاي نور

 

سكوت  مي بارد...

نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 14:20 توسط مونا|

 

«چون باران باش

 

و مپرس پياله ي خالي از آن كيست....»

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 20:37 توسط مونا|

 

خیلی وقته دلم می خواد دوباره زندگی کنم

ولی انگار زمان همه چیو از دستم گرفته....

 

دلم می خواد ۲دقیقه نه فقط یه دقیقه فقط مال خودم و خدا باشم.

 

این روزگار لعنتی تمام لحظه های منو دزدیه دنبال یه فرصتم

 یه زمان کوتاه یه لحظه تا بتونم همه چیو ازش پس بگیرم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 15:18 توسط مونا|

ناگهان چه زود دير مي شود

 

 

 

 

اي خداااااااا

 

 

 

نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 21:52 توسط مونا|

امان از درس ودرس و درسسسسس
نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 21:44 توسط مونا|

 

خدايا اگر اين ماه هم نبود....

نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:18 توسط مونا|

 

 

*دلت از من گرفته است. مي دانم!*

 

 

« دلم براي خدا تنگ شده است. نداي دروني را مي شنوم كه مي گويد بنشين.

 

كمي با او از زبان دل سخن گو ،شايد دلتنگي به پايان رسد ويا حداقل مرهمي

 

باشد تا سياهي هاي اين دلتنگي كمي زدوده شود ولي هر چه هست براي او

 

دلتنگ دلتنگم.

 

شايد كسي تا به حال اين جمله را به كار نبرده باشد ولي نمي دانم چرا امشب

 

اينقدر هوس كرده ام با خدايم تنها سخن گويم. همانند سخن هاي بين دو

 

انسان عاطفي كه تازه به هم رسيده اند. دلم مي خواهد امشب قربان صدقه ي

 

خدا بروم. به خدا بگويم واقعاً از ته دل دوستت دارم. دوست دارم امشب چشمانم

 

را برايش خمار كنم.حلقه ي اشك را ميهمان چشمانم كنم و لب خود را بگزم و

 

به او نگاه كنم و بعد از مدتي كه كمي از رؤيتش سيراب شدم،زبان دلم را به كار

 

بياندازم و از او بپرسم: عزيز! از دستم ناراحتي...؟

 

 

دلت از من گرفته مي دانم و آهي از ته دل بكشم و به احترام عزيز، آن را آهسته

 

بيرون دهم و آه به احترام بريده بريده و آهسته بيرون بيايد و باز به نظاره بنشينم.

 

چيزي نمي بينم.هيچ چيز.ولي تمام وجودم از دلم گرفته تا سلول هاي چشمم

 

احساس مي كنند در كنارش نشسته ام و  به همين خاطر همه نظاره گر اويند.

 

آه راستي يادم رفت سلام ،اجازه بدهيد مي خواهم سؤالي بكنم. ببخشيد ولي مي پرسم

 

حالت خوب است؟

 

و دلم از روي عشق زار زار مي نالد. گريه ي دلم گريه ايست بسيار شيرين ، اي كاش

 

 

هر شب دلم بدين حال گريان باشد. گريه دل را ديده اي؟ مسلماٌ ديده اي... امشب از

 

اول شب دلم چنين گريان است. شايد عزيز از گريه هاي دلم وشايد از چشمانم و

 

نمي دانم شايد از كلامم در يابد چه سخن هايي با او دارم، ولي هر چه هست اين را

 

مي دانم كه ديگر بيشتر از اين توان گفتن ندارم... اي عزيز خود درياب سختي هايم را

 

و خود به هر زبان كه دوست داري جوابم بده كه دوست دارم هر چه را تو مي خواهي....»

«نجوای شبانه»

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 22:4 توسط مونا|

اين روز ها كه مي گذرد  

 

                              شادم

 

زيرا

 

يك سطر در ميان

 

                              آزادم

 

ومي توانم

 

هر طور و هر كجا كه دلم خواست

 

                                     جولان دهم

 

-در بين اين دو خط-

 

«قيصر امين پور»

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 0:23 توسط مونا|

 

خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم

 

که نفس کشیدن سخته

 

دیگه نمی تونم...

 

و نمی دونم تا کجا باید برم؟؟؟؟

 

خسته ام خسته.............

...............

 

 

نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 22:22 توسط مونا|

 

 

تا كي مي خواي اينجا بشيني  و از دنيا بگي؟؟

 

 

تا كي مي خواي دنيا رو تو دستات نگه داري و دلتو خوش كني به اينه

 

تو اونو سر جاش وايسوندي؟؟؟

 

 

تا حالا شده به به جاي چتر به بارون پناه ببري؟؟؟

 

حريم زمينو بشكن

 

بذار خيس شي بزار لبريز شي از آسمون بذار يه بارم كه

 

 

شده تو پناه قطره هاي بارون شي...

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 15:8 توسط مونا|

 

زين كهنه خدايي كه تو را هست دلم خست

 

هر روز مرا تازه خداي دگري هست

 

"مولانا"

 

نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 0:21 توسط مونا|

 

زماني هست كه ديگر روز نيست ، و شب هم نشده. اما رنگ آبي در

 

 آسمان هست ، كه رنگي براي خاطره است، رنگي براي مردن. اين

 

بازمانده ي رنگ آبي كه به آن باور نداريم.

 

 

آخرين نور مي رود. كار خود را كه روشن كردن چشم ها و راهنمايي

 

انديشه ها بوده است به پايان برده، و اكنون مي رود. از آسمان بر روي

 

درختان و سپس از درختان بر روي زمين مي خزد. هنگامي كه زمين

 

 

را لمس مي كند، كاملاً تاريك وسرد است. نگاه مي كنيم. تنها در اين

 

ساعت است كه مي توانيم شروع به نگاه كردن چيز ها كنيم. چيزي

 

كه براي ما لازم است ، اندكي تاريكي براي خوب ديدن است ، چون

 

ما از اندكي تاريكي و روشنايي تركيب شده ايم.

 

 

« كريستين بوبن»

نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 16:28 توسط مونا|

 

« اي همه ي هستي از تو ،

 

تو خود براي كه هستي؟؟»

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 14:46 توسط مونا|

 

خدا  مطلق است، بي جهت است. تويي كه در برابر او جهت مي گيري.

 

 

 

وقتي كه هيچ چيز نداري

 

وقتي كه دست هايت

 

ويرانه هايي هستند بي هيچ انتظاري،

 

حتي بي هيچ حسرتي،

 

ديگر چه بيم آن كه تو را آفتاب و ماه ننوازند؟

 

وقتي ميعادي نباشد،رفتن چرا؟

 

 

دل من هميشه تعطيل بوده است و عقلم وعقيده ام و علمم مجالي به او نمي داده اند.

 

اين سه «ع» هرگز فرصتي به آن «ع» چهارمي نمي داده تا خودي بنمايد و نويسندگي گلي

 

است كه تنها از اين چهارمين «ع» آب مي نوشد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 9:55 توسط مونا|

 

 

 

نه فرصتيست برای لمس باران

 

نه استقامتی برای نديدن

 

تنها سکوت مانده و من

 

جايی که ايستاده ام

 

آنقدر درخت تنها دارد

 

که شمارش آنها

 

از شمارش عمر باغبان بيشتر است

 

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 20:2 توسط مونا|

گر بدينسان زيست بايد پست

 

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسي نياويزم

 

بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست...

 

گر بدينسان زيست بايد پاك

 

من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

 

يادگاري جاودانه ، بر تراز بي بقاي خاك...

نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 15:11 توسط مونا|

«به كجا چنين شتابان؟»

 

 گون از نسيم پرسيد.

 

«دل من گرفته زين جا هوس سفر نداري، زغبار اين بيابان؟»

 

«همه آرزويم امّا، چه كنم كه بسته پايم؟»

 

«به كجا چنين شتابان؟»

 

«به هرآن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم»

 

«سفرت به خير امّا ، تو و دوستي، خدا را

 

چو ازين كوير وحشت ،به سلامتي گذشتي

 

به شكوفه ها به باران

 

برسان سلام ما را»

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 22:38 توسط مونا|

 

نمي توانستم،ديگر نمي توانستم

 

صداي پايم از انكار راه بر مي خواست

 

و يأسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود

 

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

 

كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت :

 

نگاه كن

 

تو هيچگاه پيش نرفتي

 

تو فرو رفتي...

 

«وهم سبز»

فروغ

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:34 توسط مونا|

 

زندگي فقط همينه،

 

 

هستي و يه آينه روبروي تو...

 

 

چند وقته گرد روش رو پاك

 

 نكردي؟

نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 22:24 توسط مونا|

درباره ي خويشتن انديشيدن ، وحشتناك است.

 

اما اين تنها راه صميمانه ي كار است:

 

انديشيدن درباره ي خويشتن خويشم بدانگونه كه هستم،

 

انديشيدن به جنبه هاي زشتم،

 

انديشيدن به جنبه هاي زيبايم،

 

و در شگفت شدن از آنها.

 

چه آغازي مي تواند محكم تر و استوارتر از اين باشد؟

 

از چه چيزي مي توانم رشد خود را آغاز كنم

 

جز از خويشتن خويشم؟

 

                «يادداشت هاي ماري هاسكل»

 

نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 1:11 توسط مونا|


آخرين مطالب
»
» 88.9.18 با کاروانی که هیاهوی حضور دوست در آن جاریست
»
» زلال؟؟؟
» سوره بقره آیه153
»
»
»
» Wanting God
»

Design By : Pichak